روز چهارم مهد
سلام عشقم امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد کودک تو سه روز گذشته منم همراهت میامدم داخل اما امروز اولین روزی بود که من داخل نیومدم و خودت تنهایی رفتی اول خوب بود اما تا خاله فهیمه رو دیدی پریدی بیرون و شروع به گریه کردی خلاصه خاله فهیمه بغلت کرد و بردت داخل منم رفتم و از اتاق مدیر تماشات کردم زود ساکت شدی و مشغول بازی شدی و خاله فهیمه هم برات کتاب پیش پیشک که با خودت برده بودی رو خوند خلاصه تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه طاقت اوردی البته منم همون جا موندم چون نمی تونستم برم دلم شور می زد بعد هم خاله فهیمه اوردت پایین و تا منو دیدی زدی زیر گریه و کلی گریه کردی و منم بغلت کردم و بوسیدمت و مثل هر روز یه بستنی هم جایزه گرفتی خلاصه که امر...




